سه شنبه, 24 مهر 1397 00:40

بچه مسلمون ناف محله

Rate this item
(0 votes)

اختناق مذهبی، یار همزاد تسلط دین اسلام در میهن ما بوده است. همه منابع تاریخی و اسناد بجای مانده، گواه راستگوی این پدیده اند. این اختناق جلوه هایی بیشمار داشته است. و در پهنه های گوناگون عمل کرده است. آزار دگراندیشان مذهبی ایران و گروه های دینی غیر اسلامی میهن و نابودی فیزیکی آنان، یکی از جلوه های تلخ و دردناک تاریخ ایران است. چه بسیار ایرانیان در میهن، ناچار به پذیرش جبری اسلام شدند. و یا جان و مال، در صورت امتناع تقدیم مسلمانان کردند.

اختناق مذهبی، یار همزاد تسلط دین اسلام در میهن ما بوده است. همه منابع تاریخی و اسناد بجای مانده، گواه راستگوی این پدیده اند. این اختناق جلوه هایی بیشمار داشته است. و در پهنه های گوناگون عمل کرده است.
آزار دگراندیشان مذهبی ایران و گروه های دینی غیر اسلامی میهن و نابودی فیزیکی آنان، یکی از جلوه های تلخ و دردناک تاریخ ایران است. چه بسیار ایرانیان در میهن، ناچار به پذیرش جبری اسلام شدند. و یا جان و مال، در صورت امتناع تقدیم مسلمانان کردند. این شیوه نفرت آور، تنها در آزار و ستم بر غیرمسلمانان ایرانی اعمال نشده است. در برحه هایی دامان مسلمانان میهن را نیز گرفته است. امروز شاهد اختناق مذهبی آشکار بر مسلمانان سنی مذهب میهنمان هستیم. کیست که کشتارهای صفویان شیعی مذهب را از ایرانیان سنی مذهب نداند. این قصه دردآور با حکومت ملایان بر ایران در سال ۵۷ آغاز نشده است. بسیاری از پدربزرگان و مادربزرگان ما متوجه یا بی توجه از کنار این پدیده در دوران کودکی خود گذشته اند. رنج و آزار بهایی ها، کلیمی ها و… چیزی نبوده است که بتواند ناآشکارانه از کنار ما بگذرد.
این نظام اختناق مذهبی که در آغاز متعلق به باورمندان اسلام بوده است، در گذر زمان و در سایه فشار ترس و تکرار، در فرهنگ ما نهادینه شده است. بی آنکه متوجه باشیم رفتارهای اجتماعی ما متاثر از آنند. بر اندیشه ما حاکم شده اند. تصور توطئه از جانب این گروه های دینی بسیار آسان در ذهن ما جای می گیرد. توطئه جهانی صهیونیسم، عامل انگلیس بودن بهایی ها، راسیست بودن داشناک های ارمنی و… نمونه هایی از چگونگی عمل کردن فرهنگی شده اختناق اسلامی است. شوربختانه ادبیات ما، در پرداختن به این پدیده بسیار فقیر است.
نمونه هایی اندک در آثار متقدمان جنبش مشروطه داریم: چون سه مکتوب میرزا آقا خان کرمانی. در میان معاصران تنها نمونه ای که من سراغ دارم، خاطره ای کوتاه است، از دوران کودکی استاد روزنامه نگاری ام دکتر صدرالدین الهی، به نام « بچه مسلمون ناف محله ». این خاطره را، با همین عنوان در این بخش می آورم.
از این رو از همه ایرانیان، بهایی، کلیمی، زرتشتی، مسیحی، ارمنی، یارسانی و….خواهش می کنم تجربیات خود را آشکار کنید! دیدن مشکل نخستین قدم در رفع آن است. کمک کنید تا از این راه بتوانیم در ساختن ایران فردا بدور از هر نوع اختناق فکری، مذهبی و سیاسی قدمی برداریم .

بچه مسلمون ناف محله

عودلاجان

تصویری از محله عودلاجان

به «خانم هما سرشار» روزنامه نگار آزاده و با امید آن كه: او هم چون آن شبان و من، خدا را در جامهء شولیده مردی ببیند، سرگردانِ بادیه ها و در طلب خویشتنِ خویش.
معرفی
خانم ها، آقایان،
نام من صدرالدین و نام خانوادگی ام الهی است. شناسنامهء من به شماره 1116 صادره از بخش 9 عودلاجان تهران است كه «محله» جزیی از آن بود.
خانواده پدری من، پیش از آن كه تهران از سوی آغا محمدخان قاجار به پایتختی برگزیده شود، ساكن لواسان بودند و به اشاره «خواجه تاجدار» به تهران آمدند یا كوچ داده شدند تا پایتخت تازه از نعمت رجال تازه بی بهره نماند.
اینان همه سر در خط حكمتِ الهی داشتند كه اگر نه به ظاهر، كه در نهاد تعقلی است سایه افكن بر تعصب.
خانواده مادری من باز اهل تهران پایتخت شده هستند و جّد اعلای آنها حاج سید حسن نامی است كه فتحعلی شاه قاجار با او صیغه برادری و اُخوت جاری كرده بود و به این سبب در عهد انتخاب نام خانوادگی «سادات اخوی تهرانی» را برگزیدند، كه لابد برخی از شما بعضی از آن ها را می شناسید. این سادات حتی در سال های بعد كه دیگر كلاه و كمر به جای عبا و عمامه آمده بود دست از تشرع خود نشستند، و در حقیقت همه از قبیله عالمان دین بودند.
اجداد پدری و مادری من در سال های جوانی تهران در كویی به نام سرچنبك مستقر شده بودند كه ظاهرا” بورلی هیلز تهران نوجوان بود. این كوی سرچنبك با محله یهودی های تهران چنان درآمیخته بود كه شیر و شكر. سرچنبك در آن طرف تكیه رضاقلی خان قرار داشت و بعدها كه خیابان سیروس از وسط محله یهودی ها گذشت دواخانهء بین الملل و بعد كانون فرهنگی خیرخواه و دیگر تأسیسات خدماتی یهودیان، از دل محله روی به خیابان سیروس و پشت به كوی سرچنبك در كنار خیابان جدید الاحداث از زمین روئیدند.
خانواده پدری من در كوچه ای خانه داشتند كه در آن خانه های پدرم و سه عمویم گرداگرد خانه میرزا شمس الدین حكیم الهی ساخته شده بود و عمه هایم میگفتند كه بر سر این كوچه دری بوده است كه شب هنگام آن را می بسته و كلون میكرده اند تا خانه ها محفوظ بماند.
اما خانواده مادری، مركزی جدی تر داشتند به نام «حسینیهء سادات» كه در حقیقت مركز فرماندهی و یا به قول آمریكائی ها Headquarter آنان بود و جز خانواده مرحوم حاج میرسیدعلی كه نوعی تولیت این حسینیه را برعهده داشت و با هفت دختر و هیچ پسر در این خانهء بزرگ تكیه مانند می زیست، بقیه سادات یا در اطراف حسینیه خانه ای داشتند یا به حوالی عین الدوله و دوشان تپه كوچ كرده بودند و در حقیقت به حومه تهران رفته بودند و به آنها كه در سرچنبك مانده بودند «شهری» میگفتند، به اعتبار این كه خود در خارج از محدوده تهران نو جوان زندگی میكردند.
این هر دو خانواده با یهودیان همسایه می زیستند و حكایت ها شنیده ام از روابط این همسایگان و آن سال های دور و این كه یهودیان نه به اجبار بلكه به اختیار محله خود را در تهران برپا كرده و كار و زندگی را در تهران تازه پایتخت شده آغاز كرده بودند.
این معرفی از آن جهت صورت گرفت كه بدانید سخنران امروز شما دقیقا” «بچه مسلمون ناف محله» است و محصول ازدواج مردی است از خاندان عقل و زنی از قبیله دین، كه از بخت بد معلم عشق، او را شاعری آموخته است.
شبان وادی ایمن
پدر صبح ها بعد از نماز و پیش از صبحانه به صدای خوش قرآن می خواند و بر رونق مسلمانی می افزود و خواب دلنشین بامدادی را در چشم ما می كاست. اگر لطف و زنگ صدای او نبود، بی شك این كلمات عربی هر چند از سوی خدا آمده، یك بچه هفت هشت ساله را كه غرق خواب شیرین بامدادی بود، و پدر به جبر از او میخواست كه برخیزد و دوگانه به درگاه یگانه بگزارد، به عصیان بی خدایی وامیداشت.
اما اول شب ها به خصوص در ایام تابستان كه حیاط آجری خانه، هُرم روز را به لطف آب پاشی عصر از دست داده بود و لاله عباسی های باغچه به عشوه های رنگارنگ چشم میگشودند، مثنوی خواندن پدر ما را به ملكوت علیین می برد. صدای خوش شش دانگی داشت. بیچاره اگر به روزگار ما زنده بود و گذارش به لس آنجلس شما می افتاد، در مقابل خیل نیم دانگی های بشكن و بالا بنداز این جا لابد باید میرفت خشك شویی یا «سِون اِلوِن» وا میكرد چون «شش دانگ» این روزها Old fashion شده است.
او اول حكایت مثنوی را به زبان ساده برای ما نقل میكرد و بعد آن را به آواز و زمزمه میخواند. هم در آن سال ها بود كه ما قصه های دلپذیر مولانا را از زبان پدر شنیدیم و به خاطر سپردیم. قصه آن طوطی كَل، قصهء نقاشی چینیان و آئینه سازی رومیان، قصهء موشِ ساربان شتر و این عبرت كه «از زانو به زانو فرق هاست.» اما یك قصه بود كه ما خیلی دوستش میداشتیم. قصه شبان و موسی. این حكایت «پیغمبر شبانی» بود با «ساده شبانی». آن شبان خدمت شعیب كرده و به وادی ایمن رسیده، و این شبان سر آن داشت كه جایك خدای شبان اول را بروبد و «دستَكَش بوسد بمالد پایكش.» آن شبان با عصای از شعیب نابینا گرفته اژدهایی در كف داشت كه لب زیرین بر بُن كاخ فرعون نهاده و لب زبرین بر كنگره قصر او و فرعون «خود خدا» از وحشت اشاره موسی جان بر لب و این شبان دنبال آن خدا كه «جامه اش شوید شپش هایش کُشد.»
موسی در رؤیاهای كودكانه ما توانا مردی مینمود قهرمان یك قصهء دراز رنگین با قامتی برافراخته، سینه ای ستبر، مویی بلند كه از زیر كلاهش بیرون زده و كپنكی بر تن و چماقی در مشت. در آن سال ها تازه مضحك قلمی روی پرده های سینما آمده بود و ما از خود می پرسیدیم چرا این قصه از سبدی بر نیل آغاز شده، و طفلی چنگ در ریش جواهرآگین فرعون زده، و آن گاه به اشاره عصایی دریا شكاف، از موج خیز حادثه به در رفته، سبب ساز آفرینش یك فیلم كودكان نشده است؟ هنوز هم ما در آرزوی دیدن كارتونی هستیم كه زندگی موسی را برای بچه ها تصویر كند. و فیلم ده فرمان را اصلا” دوست نداریم چرا كه موسی در آن پیامبری معترض و لجباز نیست.
پدر وقتی حكایت حضرت موسی را تعریف میكرد، تحسینی در صدایش بود. میگفت هیچ یك از پیامبران به اندازه موسی با خدا بگومگو نداشته اند. و هر وقت جواب نامساعدی از قلدری می شنید این بیت را كه نمیدانم از كیست میخواند كه:
چو روی به طور سینا اَرَنی نگفته بگذر كه نیرزد این تمــنا به جواب لــَن ترانی
به اینسان در ذهن كودكانه ما موسی پیامبری نبود كه آسان بله قربان بگوید و گَرد سرداری بلند خدایی را بروبد كه در عرض تازیانه اش بر گُرده شیطان رعد می آفرید. برابر حكایت پدر، موسی در چشم ما یك خرده عصبانی و تندخو هم بود وگرنه ریش برادرش هارون را نمیگرفت و بر سرش نمی كوفت كه: «چرا وا دادی تا امت من به گوساله زرین سامری سجده كند؟» و اصلا” به عجز و لابهء هارون و استدلال او اعتنا نكند كه: «برادر تقصیر من نیست. امتت طلا دوست دارد.» و نیز این پیغمبر دست به نفرینش هم خوب بود وگرنه از خدای لَن ترانی باركن نمیخواست كه قارون را كه با آن همه گنج، از donation به او خودداری كرده بود طعمه دهان گرسنه زمین كند و قرن ها خلق خدا را در پی گنج قارون سفیل و سرگردان دشت و بیابان سازد و حتی آقای فردین هنرپیشه را هم به جستجوی آن گنج برانگیزد.
پدر میگفت: از صد و بیست و چهار هزار پیامبر كه تقریبا” همه از بنی اسرائیل بوده اند، پیامبران همه از چوپانی به پیامبری رسیده اند و شاید كه پیامبری كار شبانان است و چراندن رسالت آن ها و موسی یكی از پنج پیغمبر اولوالعظم است و شبان همهء شبانان.
بدین گونه موسی در خانهء ما كه حالا از سرچنبك به حدود سرچشمه منتقل شده بود به كمك قرآن و مثنوی حضور داشت. و روابط پدر با همسایه های دست چپ خانه كه حیاطی به اندازه غربیل و اتاق هایی به اندازه اتاق های خانه عروسكی داشتند، یعنی میرزا یعقوب و زنش مونس آغا به مراتب بهتر از همسایه دست راستی آقای یمین بود. میرزا یعقوب و مونس آغا از ناف محله به بالاتر كوچ كرده بودند. در كوچه سید ارسطوخان كه اسم دیگرش مؤید احمدی بود و سر آن مسجد آیت الله نوری قرار داشت كنار خانه ما آن خانه كوچك را خریده بودند. میرزا یعقوب صبح به صبح با قابلمهء كوچكی به سر كارش در بازار زرگرها می رفت كه میگفتند یك دكان نیم بابی در آن جا دارد و زنش مونس آغا بعد از جمع و جور كردن خانه صفحه های گنده هفتاد و هشت دور را روی گرامافون «هیز مسترز وُیس» (His Master’s Voice) میگذاشت و گرامافون را كوك میكرد و به راه می انداخت و صدای «ملوك» بلند میشد كه «مرغ سحر» را میخواند. «مرغ سحر» از آن سال های كودكی مرا روی بال خود به سوی بام های بلند رهایی پرواز داده و از جور صیاد تعصب رهانیده است.
ستاره دختر مونس آغا و میرزایعقوب كه دو سه سالی از من بزرگ تر بود گاهی چون ماهی از روی مهتابی خانه كه به حیاط ما مشرف بود سرك میكشید و به من كه روزهای تعطیل تابستان دبستان را بیهوده دنبال زنبورها می دویدم اشاره میكرد كه بروم خانه آن ها و من، تا مادره می آمد كه سربچرخاند و چشم بدراند توی اتاق كوچك آفتابروی خانهء میرزا یعقوب بودم.
اونشب كه بارون اومد
چه دنیای خوبی بود تا عصر با ستاره بودم. ستاره تنها هم بازی روزهای تعطیل تابستانی من بود كه؛ دلم برای كرایه كردن دوچرخه، لیسیدن سیخ سرپهن معجون افلاطون، دنبال وق وق صاحاب فروش دوره گرد در خم كوچه ها گم شدن؛ و به فره فره های رنگین او چشم دوختن، بر سر بام ها بادبادك هوا كردن، لك میزد و دریغا همه این كارها كه مستلزم نشست و برخاست با بچه لات های سرچشمه بود؛ از نظر خانوادهء با آبرویی چون ما، بی آبرویی تلقی میشد. پس، زنده باد ستاره با آن چشم های بادامی كم رنگ و ابروان پیوسته و دماغ تیغ كشیده و دهان تنگ كه او هم از تنهایی ناچار بود عروسك هایش را رها كند و با من یك قل و دو قل بزند و من كه نمیتوانستم در حركت «پهن كن جمع كن» همه ریگ ها را طوری در اختیار داشته باشم كه نریزد، چه زود عصبانی میشدم و موهای او را میكشیدم و جیغش را در می آوردم كه چرا این دختره نیم وجبی چپ دست، یك قل و دوقل را از من برده است. و بدتر از همه این او بود كه پاسور یاد من داد. در خانه ما ورق گنجفه پیدا نمیشد و نجس بود. اما آن جا ستاره به من یاد داد كه سرباز برندهء همهء ورق هاست بدون آن كه بداند حكومت نظامی یعنی چه؟ و نیز به من آموخت كه چطور میشود سور زد و بازی را زود برد. هر وقت مونس آغا برای ما در دو كاسه كوچك بارفَتَن قاقا لی لی میگذاشت ستاره هوس پاسور میكرد و سر باسلق و جوزقندِ آجیل شیرین پاسور میزد و میبرد. و وقتی می فهمید كه ممكن است من چنگ بزنم و باخته را به زور از چنگش به در آورم، مثل برق به صندوق خانه اتاق نشیمن پناه میبرد و در را از تو می بست و مادرش با نفرین و ناله به او، مشتی جوزقند و باسلق در كاسهء من می ریخت.
چه زن نازنینی بود مونس آغا. در اولین شبی كه مادرم در آغاز كسالت درازش به حمله دچار شد و همه ما سرگشته و وحشت زده و عاجز و بیچاره دور او حلقه زده بودیم، این مونس آغا بود كه از سر و صدا و روشنی نابهنگام چراغ ها از سر دیوار پرسید چه روی داده و دمی بعد این او بود كه با تنتور والرین به خانهء ما آمد و گل گاوزبان و سنبل الطیب دم كرد و به مادر خوراند.
با این همه مادر چه با او نامهربان بود. هر وقت من از خانهء آنها می آمدم، وادارم میكرد كه بروم حسابی دست و صورتم را آب بكشم و بعد لباسهایم را سر تا پا عوض كنم. یك روز كه به او گفتم در خانهء مونس آغا با ستاره ناهار قلیهء كدوسبز خورده ام با زردچوبه و پیازداغ مفصل و چه خوشمزه بوده است به تحقیر نگاهم كرد و گفت:
– لایقت همونه كه خوردی نه خورشت آلو اسفناجی رو كه مشهدی رمضون آشپز با روغن كرمونشاهی فرد اعلا پخته.
خانم ها، آقایان، من از آلو اسفناج متنفرم و مادرم این را هیچ وقت نفهمید.
تابستان سالی كه از دبستان به دبیرستان رفتم، ستاره كلاس نهم را تمام كرده بود و قرار بود برود هنرستان دختران. حالا دو سالی بود كه دیگر با من بازی نمیكرد. به خیال خودش خانم بزرگی شده بود كه یك قل و دوقل و پاسور بازی كردن برایش عیب بود. به من هم اجازه داده شده بود كه رمان كرایه كنم و بخوانم. اول ها پدر مراقب كتاب هایی كه من می خواندم بود اما كم كم تند كتاب خواندن من از یك سو و اطمینان خاطر او از این كه من كتاب ناباب نمی خوانم از دیگر سو، سبب شد كه هر چه كتاب و داستان عشقی بود بگیرم و بخوانم. و اندك اندك همه قهرمانان زن قصه ها از «مرسدهء» كنت مونت كریستو تا «شورانگیز» ح.م. حمید و حتی «زیبا»ی حجازی در قالب ستاره جا میشدند. او تنها دختری بود كه با من حرف میزد و به من می خندید و برخلاف دخترهای مدارس دور و بر كه روپوش ارمك می پوشیدند و با دیدن پسرها مثل برج زهر مار اخم میكردند با من صاف و شیرین بود. اما مادرش مونس آغا هم دیگر آن نبود كه بود. حالا این من بودم كه به سنت سال های همسایگی غروب جمعه از سر دیوار صدا میزدم كه آیا با من كاری دارید یا نه؟ و مادرم بود كه به طعنه میگفت:
– آره بدو برو زیر اجاقشونو فوت كن.
در پایان آن تابستان یك روز عصری ستاره گفت:
– میایی پیش من؟
مثل گربهء سنبل الطیب خورده دویدم. او توی مهتابی نشسته بود و مادرش در حیاط روی چراغ سه فتیله ای بادمجان سرخ میكرد. ستاره تار خوش تراشی را نشانم داد و پرسید:
– می خوای برات بخونم؟
بدون این كه منتظر جواب من بشود ساز را برداشت. كوكش را میزان كرد، مضراب را بدست گرفت و زد. ریز و تند مثل باران خوش آوای یك صبح بهار، با من نبود، با خود بود. و بعد شروع كرد به خواندن. یك تصنیف قدیمی تهرانی بود كه سالها پیش ما با هم آن را دوصدایی در شب های تابستان روی پشت بام خانه میخواندیم:
اونشب كه بارون اومد یارم لب بون اومد
رفتم لبش ببوسم نازك بود و خون اومد
خونش چكید تو باغچه درخت گل در اومد
و من بی اختیار با او همراه شدم. هوا داشت تاریك میشد كه دست از زدن برداشت. برقی در چشم هایش بود و قطره اشكی بر گونه هایش و مثل آن وقت ها كه باسلق و جوزقندی می برد و فرار میكرد دوید و رفت توی صندوق خانه و در را پشت سرش بست. به خانه كه آمدم، حكایت را تمام و كمال برای مادرم نقل كردم و پدرم كه با بادبزن حصیری خود را باد میزد به من گفت:
– دیگه لازم نیس بری خونهء میرزا یعقوب.
چند هفته بعد همسایه های خوب یهودی ما از آن خانه رفتند و شنیدم كه مادرم شایعه محله را برای پدر این طور واگو كرد:
«آقا، میگن كه برای دختر میرزا یعقوب یك خواستگار حسابی پیدا شده از خودشون، چه پولی، چه دم و دستگاهی، اما دختره دو تا پاشو تو یك كفش كرده الله ولله من میخوام درس بخونم و قابله بشم.»
پدر خشك و قاطعانه گفت:
– حق داره. باید درس بخونه كه آدم بشه.
و مادر ادامه داد:
– ولی میگن زیر سرش بلند شده. شاید خبر مبری بوده. قابله شدن كه كار نشد. و من در اندیشه رفتم كه: «اون شب كه بارون اومد» چه در دل ستاره می گذشت؟ كه در سر او بود؟ آیا من….؟
سید برو دلتو آب بكش
ماما زیور نه من كه همهء بچه های سرچشمه را بدنیا آورده بود. دست های كوچكی داشت نرم و سفید مثل پنبه و دنبه و زبر و رزنگ و چالاك بود. به زائو كه نگاه میكرد میدانست كی وقت وضع حملش میرسد. اصلا” به سر و صدای زن های اطراف زائو اعتنایی نداشت. می آمد چادر نماز سفیدش را تا میكرد در بقچه ای كه همراه داشت می پیچید.
دستور تشت آب گرم و صابون میداد و پنبه و الكل را از چمدان كوچكی در می آورد. بعد دخترهای دم بخت را كه میخواستند تماشا كنند و هره كره بزنند از اتاق بیرون میكرد. همه بچه هایش را به اسم می شناخت و با اسم كوچك صدا میزد حتی اگر زنان و مردان بزرگی شده بودند. خانواده سادات كمتر او را برای زایمان صدا میزدند اما در خانواده ما او قابله همه پسرها و دخترها بود. یادم است وقتی زائو فارغ میشد، او دستهایش را با صابون می شست و می آمد بیرون كه مژده تولد نوزاد را به مردها بدهد و علاوه بر حق القدم مشتلقی هم بگیرد. زیور قابله در فاصله خیابان سیروس و راسته پامنار كه موازی هم بودند زندگی میكرد و در آن حول و حوش دو خانه شهرت داشت خانه او و خانه سیدابولقاسم كاشانی و پدر گاهی كه سر حال بود میگفت:
– این مامای جهود بیش از اون سید كاشی به اسلام خدمت كرده چون تا تونسته قائل لااله الاالله به دنیا آورده.
من از اتاق زایمان برای این خوشم می آمد كه بوی دود قلیان زن ها با بوی الكل و پنبهء سوخته ماما زیور قاطی میشد و من بی اعتنا به چشم غره های مادر، شیرینی های پاپیونی اكبر آقای بهار قناد سرشناس سرچشمه را كه عمه ها و خاله ها به دستم میدادند گاز میزدم و قلمبه فرو میدادم و فكر میكردم چرا آن خانم كه در رختخواب خوابیده شیرینی نمی خورد و لاینقطع عربده میكشد!
اما یك روز ماما زیور وقتی دید من بیشتر از حد معمول به زن و رختخواب خیره شده ام یك ووی… بلند كشید و گفت:
– این آقا صدرالدین رو بفرستین بیرون. ماشاءالله گنده شده.
یك روز هم وقتی آسید اسدالله فخار در حالی كه در مجلس مردانه منتظر تولد اولین نوه اش بود، به دامادش گفت:
– اون استكان نعلبكی رو كه زیور تو اون قنداغ خورده آب بكش.
پدرم خشمگینانه جلو همه سرش فریاد زد كه:
– سید برو دلتو آب بكش.
زَهرهء شیر است مرا
جلو خانهء یمین، یك جلوخان بود نسبتا” بزرگ با دو سكوی سنگی در دو طرف. این جلوخان اطراق گاه دوره گردان محلهء سرچشمه بود.
درویش اكبر كه بعد از شهریور بیست با ریش رها كرده و گیسوی فروهشته با تبرزین و من تشا و كشكولش دور محله ها میگشت و یا علی می خواند وقتی به این جا میرسید، پهن میشد و از خورجینش دوتاری بیرون میكشید، چپق بنگی چاق میكرد و دوبیتی های دلاویز صحراگردان را سر میداد.
دسته نطنزی ها كه از سر صبح سرچشمه عدسی و آب آلو و شلغم پخته میفروختند چون بساط كار صبحانه تمام میشد اگر ماه های محرم و صفر بود، نزدیك ظهر سه نفری در جلو خان خانهء یمین بساط تعزیه میگستردند و با شمشیر زنگ زده و سپر كهنه و چكمه وصله داری به تناسب تعزیه، شعرهای كج و كوله ای میخواندند و از كلفت ها و دختر كلفت ها و احتمالا” عابران سكه ای می ستاندند. هیچ كس هم ایرادی نداشت كه چرا در تعزیه به ناگهان حضرت عباس عمامه سبز را برمیدارد و خود پَر قرمز به سر میگذارد و میشود شمر لعین. در آن سال های جوانی و نوجوانی من بیش از این كه به فرنگ بروم و «بكت» و «یونسكو» را بشناسم، معنای تئاتر «ابسورد» را در جلو خان خانهء آقای یمین دریافتم.
اما این جلو خان ماهی یك بار یك پیشه ور ثابت و شناخته شده داشت. یوسف بزاز. یوسف در بازار بزازها شاگردی آقابابای بزاز را میكرد و روزهای پنجشنبه در نقاط متفاوتی كه دیگر برای اهل محل شناخته شده بود بزاز دوره گرد بود. صدای گسترده و خوشی داشت و حضورش را با آواز به اطلاع اهل چند كوچه دور و اطراف میرساند. از سر سرچشمه در تمام كوچه های دست چپ از كوچه حمام عبدالله خان، كوچه معین السادات، كوچه مسجد آشیخ عبدالنبی، كوچه مؤید احمدی، كوچه عزت الدوله، كوچه حسینیه جواهری، كوچه برزن حركت میكرد و بعد به طرف سمت دیگر خیابان میرفت – كوچه های كلانتری، دكتر شفائیان، شامبیاتی، آشیخ بهاءالدین را دور میزد و می آمد بساطش را توی جلو خان خانهء یمین پهن میكرد. تازه آن جا هم باز جار میزد كه:
«جنس بزازی داریم. بیا بخر. بیا ببر. كرپ دوشین، كرپ ژورژت، تافته، وال، پیكه، دبیت حاج علی اكبری بیا بخر. بیا ببر.»
مشتری بر وی می جوشید هر چند كه یوسف شیرینی فروش نبود.
صورت سفید پریده رنگی داشت. موهایش خرمایی روشن بود و چشم های سبز درشت خوش حالتش وسوسه انگیز می نمود. سر و زبان دار و شیرین گفتار بود. به طرفه العینی مشتری را می قاپید و می فروخت و پارچه ذرع میكرد و می برید و به دست مشتری میداد. مشتریانش بیشتر دختران بودند. اغلب مستخدم خانه ها و تك و توكی هم ترشیده های از مدرسه وامانده.
زن ها با او سر و كله میزدند و بسته به جرأت و نظربازی زنانه حتی گاه  كار به مشت و سقلمه ای هم میكشید. اما یوسف میدانست كه او یهودی است و خریدار زن مسلمان، و واویلا در پی اگر دست از پا خطایی بكند. دشنام های زنانه شیرین بود و دلپذیر و این یوسف یواش یواش دریافته بود كه ترنج به دستان بسیار دارد.
– یوسف ذلیل مرده پارچه رو نكش اون دفعه چهار انگشت كوتاه بود.
– یوسف کور شده، نیم ذرعتو درست بگیر كه سرك نزنه.
– یوسف الهی بمیری، تو كه گفتی این پارچه آب نمیره. دفعه اول كه پیرهنمو شستم دامنش یه وجب ورجست بالای زانوم.
یوسف فقط گوش میداد و می خندید.
آقای یمین و خانمش كلفتی داشتند حوریه نام. دختره هیچ شباهتی به حوریان موعود بهشتی نداشت. خانم یمین برای مادرم نقل كرده بود كه این دختره را وقتی آقا در لرستان رئیس اداره طرق و شوارع بوده، پدر و مادرش برای خدمت در خانه آن ها گذاشته اند و گذشته اند. قرشمال بوده اند و غربال بند و كولی بیابان. دختره در سال هایی كه من به یاد می آورم رسیده و كامل بود. لاغر و كشیده، میان باریك چون آهو، همیشه در حال دویدن و رمیدن. اصلا” پسر و دختر سرش نمیشد. غروب ها با بچه های بزرگتر از ما كه هم سن و سال خودش بودند توی كوچه گرگم به هوا بازی میكرد. پسرها تقریبا” قبول كرده بودند كه او از جنس دختران كوچه نیست. شب ها هم كه نوبت آب انداختن آب انبارهای خانه ها با آب قنات حاج علیرضا بود، چراغ بادی به دست، توپی ساخته شده از گونی در تنبوشهء راه آب خانه را برمیداشت با آن و یك تكه آجر، سدی میساخت كه آب روان به تنبوشه سوار شود و كف هر دو دست را از آب زلال پر میكرد و چون اسب خسته به آب رسیده ای می نوشید و تا حوض و آب انبار خانه پر نمیشد، آب به پائین كوچه نمیرسید. به همه تو میگفت و خانم یمین از آزادگی – بی پروای او همواره به مادرم شكایت میكرد و از این كه دلبری زنانه در كارش نیست گله داشت. مشهور بود كه «نروك» است. صورت سیه چرده اش كه در آن ابروان پر پشت سایه دارش با خالكوبی تیره ای به هم پیوسته بودند و خالی آبی رنگ كه به شكل ستاره بر چانه داشت درشتی مردانه چهره اش را افزون میساخت. خیلی كم می خندید فقط با یوسف بزاز بگو و بخند داشت. آقای یمین و خانمش با همه سر به هوایی با او می ساختند. تقریبا” به جای بچه پذیرفته بودندش. چون اولادشان نمیشد و همه ما میدانستیم كه آقای یمین پنهان و آشكار چند صیغه برای امتحان گرفته و بعد معلوم شده كه عیب از آقاست.
كم كم پچ پچ هایی در كوچه در گرفت. روزهای پنج شنبه، حوریه از بعد از ظهر به بعد مات و خواب زده بود. از وقتی كه یوسف بساطش را پهن میكرد تا آفتاب بساط خود را می چید او روی سكوی جلو خان زیر نیم طاقی سكو می نشست و مثل سگ نگهبانی یوسف را می پایید و گاهی هم پاچه زن یا دختری را كه بیش از حد متعارف به یوسف ور میرفت میگرفت.
در مجلس سیب زمینی و گلپر مادرم صحبت از این بود كه یوسف هم با حوریه نظربازی ها میكند و حتی گاهی یك تكه پارچه را به بهانه این كه قواره نیست به او میدهد. زن ها میان انگشت شست و اشاره را گاز میگرفتند و لاحول گویان میگفتند:
– مگر ممكن است دختر مسلمان و پسر جهود؟ این كار زهره شیر میخواهد. محله را آتش خواهد زد.
یك روز صبح محله آتش گرفت. حوریه به قول همه «نروك» و اندكی دیوانه اما دلیر با بقچه ای غیبش زد. عصر خبر شدیم كه یوسف هم به حجره آقا بابا نرفته است. هفته بعد گفتند خبرشان از كویت آمده و این پدرم بود كه باز با صدای خوشش، شب هنگام برای ما این غزل شوریده سری را خواند:
مرده بدم، زنده شدم، گریه بدم، خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیده سیر است مرا، جان دلیر است مرا زهرهء شیر است مرا، زُهرهء تابنده شدم
گفت كه دیوانه نئی، لایق این خانه نئی رفتم و دیوانه شدم، سلسله بندنده شدم
جهود كشی
كلاس هشتم را در مدرسه بدر داشتیم تمام میكردیم كه آقای كاشانی معلم فرانسه مژده داد قرار است یك مسابقه فرانسه دانی میان سیكل اول مدرسه ما كه در كوچه نصیرالدوله واقع بود با مدارس ادیب واقع در لاله زار، ایرانشهر واقع در اول شاه آباد، پهلوی در میدان شاه و اتحاد در سه راه ژاله در محل مدرسه اتحاد صورت بگیرد. مدرسه اتحاد ساختمان نویی داشت و میگفتند مال آلیانس فرانسه است و اكثریت قریب به اتفاق شاگردانش یهودی هستند. چون مسلمان ها راغب نیستند كه بچه های خود را آن جا بفرستند.
پنج نفر از بهترین های كلاس شانزده هفده نفری فرانسه انتخاب شدند كه به مسابقه فرستاده شوند. من هم یكی از آن ها بودم كه به اعتبار فرانسه دانی و فرانسه خوانی پدر و نیز این كه او هم در جوانی آلیانس فرانسه میرفته، و هم این كه كتاب خودآموز فرانسه علی اصغر فراسیون را فوت آب بودم و منتخبات آثار دبیرستانی آن روز را از رو خیلی خوب میخواندم و در دیكته هم با علی حَكَمی رقابت میكردم و از گرامر هم در كلاس – نمرهء اول میگرفتم، روانه مجلس مسابقه شدم. تر و تمیزی مدرسه و این كه به دیوار راهروهایش خط مدادرنگی نكشیده و روی میزهایش را با تیغ یادگاری نكنده بودند و در مستراح هایش به در و دیوار حرف زشت ننوشته و عكس بد نكشیده بودند، همهء ما بچه مسلمان ها را به حیرت انداخت. امتحان مانندی بود شبیه امتحان نهایی ششم ابتدایی. بچه ها را طوری تقسیم كردند كه هم مدرسه ای ها تنگ هم نیفتادند. یك ساعت بعد از شروع دو ساعت وقت مسابقه، بچه های اتحاد، ورقه ها را دادند و رفتند.
هفته بعد وقتی آقای كاشانی به كلاس آمد، دهانش پر بود از ملامت و ابرویش پر گره از سرزنش كه شما كه معلمی مثل من دارید، نه تنها خودتان بلكه مرا هم بین معلم فرانسه ها سرشكسته كردید، چون بعد از مدرسه پهلوی در میدان شاه كه شاگردانش به تنبلی شهره شهرند، نورچشم های «بدر» از آخر دوم شده اند.
بدتر از همه این كه شاگردان «اتحاد» مقام اول را به دست آورده اند. سر صف زنگ دوم بعد از ظهر هم آقای شفایی ناظم یزدی مدرسه هر چه دلش خواست به ما گفت. ساعت آخر روز را شیمی داشتیم. در سر كلاس مهندس سیروس شهردار پسر مشیر همایون كه در موسیقی، باریتون خوان اركسترسنفنیك تازه متولد شده تهران بود، ما به جای توجه به آن مرد كوتاه اندام درشت صدا، پی كار خود بودیم. تیم فرانسه خوان ها ته كلاس جمع شده بود تا تصمیم بگیرد.
ساعت چهار و ربع بعد از ظهر لشكر سلم و تور سر سرچشمه ایستاده بود با زنجیر و پنجه بوكس كه انتقام این رسوایی علمی را از اولاد موسی كه اسباب سرشكستگی آن ها شده اند بگیرد. بچه های مدرسهء اتحاد دسته جمعی از سرچشمه به طرف محله سرازیر شدند. در میان خیل آن ها معلوم نبود اصلا” فرانسه خوانی هست یا نه. ولی ما را چه غم كه آمده بودیم انتقام «بدر» را از «اتحاد» بگیریم. دو سه تا بی سواد تنبل داشتیم كه گردن كلفت و چاقوكش نما بودند. آن ها جلو گلهء بچه های اتحاد را گرفتند و شروع به فحش دادن كردند. فحش های بد! طفلكی ها فهمیدند هوا خیلی پس است، ریزه هایشان از زیر دست و پا گریختند. من از ترس این كه عینكم بشكند و پدر كه قسم خورده بود سالی دو عینك بیشتر برایم نخواهد خرید، وادارم كند كه دسته شكسته را با نخ پشت گوشم بیاویزم و نیز از آن جا كه كتك كاری بلد نبودم به اتفاق علی حَكَمی و حسینی برزی، دو تا بچه ترسو و درس خوان، كار «چیرلیدِر»های فوتبال این جا را میكردیم. آن ها میزدند و ما هورا میكشیدیم و تا وقتی كه دو سه تا كاسب و یكی دو جاهل سرچشمه پا به میدان نگذاشتند، این ها زدند و آن ها خوردند و عجبا كه آن ها برای دفاع از خود یا زدن این ها حتی دست از آستین بیرون نیاوردند.
به طرف خانه كه راه افتادیم، ساعت پنج و نیم بعد از ظهر بود. این دیر آمدن در خانهء پدر سختگیر و مادر دلواپس، بخشودنی نبود. پدر سر كوچه بود و مادر دم در خانه و ما برافروخته و شادمان از پیروزی، كتاب زیر بغل سرازیر شدیم توی كوچه. سلامی دزدانه به پدر كردیم و وقتی او درشت و سخت پرسید كه كدام گوری بوده ایم، مثل ناپلئون بناپارت بعد از فتح اوسترلیتز و شكست امپراتوران اتریش و روسیه گفتیم:
– رفته بودیم سر سرچشمه جهودكشی، تا خوردند زدیمشان!
و همان طور كه شرح این ماوقع را میدادیم، به در خانه رسیدیم و مادر كه بقیه ماجرا را می شنید در حالی كه ته دلش غنج میزد ماشاءاللهی نثار ما كرد و این كه خوب كردید حق شان را كف دستشان گذاشتید. پدر اما مثل دیگ دلمه پق پق میكرد و انگشتش را گاز میگرفت و ساكت بود. این خطرناكترین حال این مرد كوتاه اندام سبز چشم بود. هر وقت به این حال می افتاد، می دانستیم كه تصمیم سنگینی گرفته است.
صبح روز بعد كه مدرسه لبریز از حكایات شجاعانه فرانسه خوان ها بود، در حالی كه زنگ اول كلاس ها را زده بودند و داشتیم به طرف كلاس میرفتیم، پدر وارد حیاط مدرسه شد و یك راست به دفتر مدیر رفت. یك ربع بعد ما مثل محكومین به اعدام در اتاق مدیر بودیم و آقای شفایی به احترام پدر و مدیر سرپا ایستاده و پدر بود كه می غرید و میگفت:
– من به توله سگ های دیگه كاری ندارم ولی همین زنگ تفریح بعد، این كره خرو جلوی صف تنبیه میكنین و تا اون جا كه جا داره كف دستش می زنین. آنقدر كه ناخونش بریزه و دیگه از این غلطا نكنه. این بچه خونواده ایه كه پدر بزرگش وصی یهودی های محل می شده كه مالشونو آخوندا بالا نكشن و به اسم سرپرستی از صغار، خونه و زندگیشونو نفله نكنن. این باید همین امروز بفهمه كه چه غلطی كرده كه دیگه نكنه و به همه هم بگین كه چرا داره چوب می خوره؟
مدیر و ناظم به اصرار و به بهانهء حفظ سیاست محلی مدرسه او را راضی كردند كه جرم من اعلام نشود زیرا همین كه چوب را بخورم دیگر گربه دزده ها حساب كارشان را خواهند كرد.
دست هایم باد كرده بود. اما اشكم در نمی آمد. آقای شفایی بی رحمانه میزد و من می شمردم. كف دستم تف می انداختم. زیر بغل می بردم كه گرم شود و درد را كمتر احساس كنم. وقتی عدد چوب ها به پنجاه رسید، آقای شفایی مرخص كرد. كاظم حاج محمد جعفر چالمیدانی، هم كلاسی ام كه جزو گروه فدائیان اسلام بود، دستی به شانه من زد و گفت:
– رحمت به شیرت كه مثل شیر وایسادی و چوب خوردی و دم نزدی و گریه نكردی.
فقط نگاهش كردم و گفتم:
– حقم بود. حقم بود.
همه جا خانه ی عشق است
محله ام دور از من ایستاده است. میان من و آن محله كوه ها و دریاهاست. دلم به سنگینی كوه غمگین است و چشمم به فراوانی دریاها لبریز از اشك شور.
در آن جا بستنی فروش سر چهار راه سرچشمه ظرف بستنی خوری و قاشقش را آب نمیكشید. دكتر لقمان نهورای از بیمار نادارش ویزیت نمیگرفت و اگر بیمار خیلی تهی دست بود، دوایی در دست و پول آب جوجه ای هم در جیبش می نهاد. مشهدی اصغر میوه فروش و پسرش صادق در جشن میوه بندان چه طبق های رنگینی به سفارش هم محله ای های یهودی برایشان می ساختند كه چشم ما را از فوران رنگ ها سیراب میكرد. یهودی ها در سراسر خیابان سیروس، بنگاه شادمانی داشتند كه عروسی ها و شادی های ما را شادمانه تر می ساخت و به لطف این بنگاه ها باشگاه های گریه بی رونق میشد. در دبیرستان، «پرویز حی» با من روی یك نیمكت می نشست. او برای من مسئله حساب و جبر حل میكرد و یك قران میگرفت. من برایش انشاء می نوشتم و ده شاهی بیشتر به من نمیداد چون به من فروخته بود كه ریاضیات مهم تر از ادبیات است. سال ها بعد او كه بسی توانگرتر از من بود، گاه گاهی نیاز مرا به وامی برآورده میكرد و هیچ وقت بهره ای نمی ستاند. همواره می خندید و میگفت:
– باید بالاخره به تو یكی ثابت شود كه ما نزول خور نیستیم.
در تكیه رضاقلی خان، عطار محله در دكان تاریكش روغن كنجد میكشید، ما می خریدیم كه مادر با آن رشته برشته سرخ كند و یهودی ها می خریدند كه با آن غذا بپزند. در آن سال ها مسلمان جماعت روغن نباتی را روغن نمیدانست و سال ها بعد كه من طعم دلپذیر روغن كنجد را در غذای چینی در هنگ كنگ چشیدم فهمیدم كه امت موسی كلیم الله چه خوش ذائقه و زرنگ بوده است.
در «بورلی درایو» شهر شما دوستی دیرینه از ایام محله را دیدم. در هم نگریستیم و گریستیم و از هم نگذشتیم. به من گفت كه بازرگان موفقی است. مرا با خود به دفترش برد. بعد از ده منشی و صد تلفن در را كه بست سر به دست گرفت و گفت:
– میدانی كه دلم تنگ محله است. تنگ غروب های سرچشمه.
در «دان تاون» شهر شما طلافروش آشنایی مچ دستم را گرفت و گفت:
– همهء این طلاها را میدهم مگر كه یك ساعت فوتبال زمین خاكی امامزاده یحیی را بدست آورم.
فكر نمیكنم تعارف كرده باشد. من هم كه طلافروش نیستم همهء ندارم را میدهم كه آن بچه های گمشدهء محله را باز یابم و با آن ها لیس پس لیس بزنم و پولشان را ببرم و جزّشان را درآورم.
یكی دو ماه پیش یك روز دلم گرفت. وقتی دیدم آقایان «نتنیاهو» و «عرفات» غریبه رو به هم نشسته اند و منتظرند كه صلیب دست آن دو را در دست هم بگذارد. حتما” این ها سعدی را نخوانده و نمیدانند كه شیخ اجّلِ ما را، صلیب در خندق طرابلس با جهودان به كار گل واداشته بود. این هر دو آقایان عشق را نمی شناسند. از حكایت «ستارهء عاشق» و «یوسف و حوریه» بی خبرند. آن ها سالهاست كه عشق را در مسلخ مصلحت سر بریده اند. اگر آنها عشق را میشناختند، بر سر در كنیسه بیت المقدس و بر كتیبهء مسجدالاقصی حكمت رنگین خواجه را به كاشی معرق می نوشتند:
«همه جا خانهء عشق است، چه مسجد چه كنشت.»
چه كنم با عربی این و عبری آن؟ چه كنم كه این ها محلهء مرا نمی شناسند؟ چه كنم كه فارسی نمیدانند؟ چه كنم كه بدانند در دوردست ها سرزمینی بوده است و هست و خواهد بود كه در آن از صدای سخن عشق صدایی خوشتر نیست. چه كنم كه این ها كینه كهنه صحراهای خشك و شترهای وحشی مست را به سرزمین اسب های اصیل و جنگل های خرم من نیاورند.
خانم ها، آقایان،
دلم برای محله كهنه ام تنگ است. برای قرابه های شراب، برای آفتاب های پریده رنگ پائیز به سینهء دیوارهای كاهگلی، دلم برای مونس آغا، «ستاره» كوچه مؤید احمدی و دواخانهء بین الملل تنگ است. مرا ببخشید. از «بچه مسلمون ناف محله» جز این بیشتر نمی آید.

Read 1411 times Last modified on جمعه, 25 مهر 1399 13:41

Leave a comment

Make sure you enter all the required information, indicated by an asterisk (*). HTML code is not allowed.